تبلیغات



Aɴɪᴍᴇ Aᴄᴀᴅᴍʏ - بدبختی!! -______-
T E A R I N G U P T H E S K Y
Annyeonghaseyo


کنیچیوا مینا سان! اوکایری ناسای! از تمام مطالب وبم بازدید کن، کامنت یادت نره :) اگه انتقاد یا پیشنهادی داری خوشحال میشم باهام درمیون بذاری...مادانه

Beep Beep



Time Machine


Credits
Template : Magic Spirit
Basecode : Minami Eli

بدبختی!! -______-
دوشنبه 24 مهر 1396 || 05:43 ب.ظ
نویسنده : ♛Anji yamato♛
ارسال شده در: انیمه ، دختر انیمه ای ، نوشته های زیبا ، دخترونه ، جالب ،



سلام بچه ها چطورین منکه اصلا خوب نیستم آنفولانزا گرفتم بیا ببین دارم میمیرم و بدبختی بزرگتر این بود که میخواسستم برم دستمال کاغذی بردارم پام یهجور محکم خورد به پاییه چوبی مبل  همون لحظه افتام زمین داشتم از درد رو به مشرق سجده میکردم!! انقده محکم خورده بود تا یه روز درد میکردو مسوخت!! این بینی دوندگیه لامصب باعث شده بود!!بعد تا میومد یکم آروم شه یبار گیر میکرد به بند کیف داداشم!!! یبار موقع شام بازم خورد به پایه میز و داد من باز هم خانه را برد به فضا!!! بعدشم که چه عرض کنم مثل این بادیگاردا مواظبش بودم چیزیش نشه تا بازم از درد بمیرم!! حالا این سرما خوردگیمم از یه طرف اذیت میکرد!! فرداش که میشه شنبه گرامی پاشدم برم مدرسه پام درد میکرد مثل پنگوئن راه میرفتم هرکاری میکردم مامانم راضی شه من برم مدرسه نمیذاشت میگفتم: اینجوری یواش راه برم درد نمیگیره!! مامانم: اینجوری که تا فردا صبحم به مدرسه نمیرسی!! من: اما اگه بمونم خونه حوصلم سر میره!!! مامانم: لازم نکرده میمونی خونه استراحت میکنی تا زودتر خوب شی!!من با قدم های پنگوئنی برگشتم به حال و چون اصلا خوابم نمیومد رفتم گوشیه مامیو برداشتم و آهنگ گوش دادن کردم خخخ!! اینم از استراخت بنده!!خخ مثلا میخواستم ظهر استراحت کنم!!خخخ ظهر که شد نخوابیدم که هیچ (مرگ بر ریاضی!!) مجبور بودم برا فرداش برا امتحان ریاضی درس بخونم و اینکه تکالیف زیاد و فجیح ادبیات رو انجام بدم و حفظ کنم!!!!خلاصه تا شب طول کشید منم با اون وضعیت بی حالیو مریضی داشتم درس میخوندم و تو حفظ کردن اون شعر پر خط و خال هی چشام بسته میشد هی بزور بازشون میکردم که آخر تموم کردم رفتم در آغوش تخت گرم و نرم و گرفتم خوابیدم!!! فرداش پاشدم دیدم پام انگشت سومیم که درد میکرد کبود شده ولی کمتر درد میکنه!! بازم خوابم میومد و هی بیهوش میشدم تا اینکه رفتم مدرسه......!!! که بازم خوابم میومدو بیهوش میشدم امتحان ریاضیو نوشتم ولی هیچ نفعمیدم چیکار کردم ولی کمتر از 17 نمیگیرم!! تو قرآنم که همیارم!! دوساعت رو هوا بودم برا گروه بندیا صدامم در نمیومد با بدختی خلاصه تموم شد اومدم نشستم  زنگش تموم بشو نبود که منم وسطاش هی چرت میزدم!! حالا تو زنگ ادبیات بدبختی بازم معلم منو همیار انتخاب کرد!! نمی دونم معلما چه ارادت خاصی بم دارن که اگه پای انتخاب باشه منو میبینن!!  بچه ها هم اول صداشون در میومد الان دیگه عادت کردن!! حالا بقیه چیزام بماند و اینکه در همیاری ادبیات قراراست آبم تا قطره آخر در بیاید... !!! اومدم خونه تلپ افتادم تا ساعت چهار پنج خوابیدم پاشدم بازم خسته بودم بدبختی چشام بد جور درد میکرد باز نگهشون میداشتم درد میکردن میسوختن!! امروزم با اجازتون نرفتم مدرسه شب داشتم طلف میشدم !!  امروزم سه چهار ساعت خوابیدم چشامم باد کرده بود امروز بهتره پامم که نگم مثل بادمجون سیاه شده!! داداششمم مسخره میکنه میگه خود زنی به این میگن!! منم میگم اخه کدوم مریضی میاد پاشو محکم تا حد مرگ بکوبونه تو مبل!!!!؟؟ میگه: تو من اینجوری بودم ولی چون داشتم میمردم پنگوئن وار رفتم!!بله ما همچین بزرگواری هستیم!!

نکته: منو نازنین زنگ تفریح نشسته بودیم  از سر بیکاری داشتم درسای بعدی زبانو نگا مکردیم اونم زبانش خیلی جلولئه بعد یه درس در مورد مریضیا بود من رانینگ نوز(همون سرما خوردگی یا آبریزش بینی خخخ) دیدم نسبتا  بلند گفتتم الان این یعنی چییی؟؟؟ بینییییههه دوننندهههه!! نازنین یه لحظه اینجوری بود:0.0 بعد زد زیر خنده!! از اون به بعد هر وقت سرما میخوریم یا آبریزش بینی میگرم به استلاح میگیم بینیم دونده شده و شوخیای بعدش!!!خخخ
حالا بماند که بنده چه استلاحاتی به ارمغان اوردم!!خخ

نکته: داداشم از من بزرگتره!! لنگاشم خیلی درازن هیچ کاری نمی تونم بکنم خیلی اصلحه ی مخوفیه!!